تو در تويي متن در مجموعه «ميمانم پشت در»
1) 13 داستان، 13 روايت، 13 صورتك در كنار هم. هر كدام با الگويي خاص خود؛ بنابراين شايد نابجا باشد مجموعه را مشابه يك كل متشكل در نظر گرفتن. داستانها هر كدام چه در فضا، چه در لحن و روايت با ديگري نقطهي اشتراك اندكي دارند؛ سازوكاري كه در روايت داستانهاي ساعدي چون «عزاداران بيل» هم شاهد آنيم كه هر كدام از داستانها گويي خط و ربط يكديگرند يا حتي در داستانهاي هدايت، بهرام صادقي و بيژن نجدي، يك رمز و راز كلي و واحد، بناي همه داستانهاست؛ از اين نظر شايد داستانهاي عزتي پاك چندان در يك الگوي خطي قرار نگيرند؛ به عبارتي ميتوان تنها نقطهي اشتراك محسوس در اين مجموعه را كه 13 روايتش را بسان يك كل نگه داشته، يك جلد مشترك دانست؛ جلدي با رنگ آبي و تصوير مينياتوروارهي زني در زمينهي آبياش.
علاوه بر اين، اين 13 تكه نيز نويسندهاي واحد دارند؛ اما حتي در عنوان اين مجموعه هم نقطهي اشتراك به چشم نميخورد: ميمانم پشت در و داستانهاي ديگر؛ گويي اجباري ديگر، نويسنده را وادار كرده تا عنواني بالاجبار براي مجموعهاش انتخاب كند: عنوانِ «ميمانم پشت در» و داستانهاي ديگر؛ اما آيا همين دو نقطه، محور مشترك داستانهاست؟
2 . فضاي مادون متن
1 ـ 2) 13 داستان روايت ميشود تا هنگامي كه خواننده مشعوف از ضربهها و حوادث داستان قبل به سراغ داستان بعد ميرود فضايي ديگر با خرده نگاهي متفاوت خواننده را به فكر مياندازد كه اين داستان نوشتهي قلم ديگري است؛ اما دوباره و دوباره كه متن را بخواني و بخواني ميفهمي كه چيزي در وراي همهي داستانهاست؛ چيزي نامحسوس اما ممكن. چيزي مشترك، انگار كارگرداني واحد با دوربين واحد از 13 صحنهي مختلف فيلمبرداري كرده و همه را در يك مجلد جاي داده است. هميشه يك نگاه متحرك با ديدي غريب به همهي چيزها نگاه ميكند.
دلتنگي و نوستالژي در همهي روايتها جولان ميدهد و نوستالژي به روستا و دلتنگي به نوعي سكوت و آرامش از دست رفته عليرغم كنشهاي پي در پي داستان هميشه آن بالا قدرتنمايي ميكند: « … ميترسم، آخر هواي شهر آدم را ميگيره» (ص 17).
2 ـ 2) واكنش در برابر ناديدهها (شهر) از كنجكاوي فراتر ميرود و به نوعي ترس و هراس بدل ميشود و اين به نوعي پايهچين قدرتي ديگر ميشود، نكتهاي وراي متنهاي مجموعه و آن فرار از سنت (گذشته) و رفتن به سوي تجددي ناشناخته است و اين در داستانهاي عزتي پاك به گونهاي نمادين بارور ميشود:«روستا و شهر».
شخصيتهاي اغلب داستانها، از گذشته ، دور افتادهاند و قدرتها، انگيزانندههايي مجهول هستند كه نگاه را به جلو و به شهر ميكشاند؛ گويي جهتنمايي خوشرنگ، گذشته (سنت) را به آينده (تجدد) پيوند ميدهد كه شخصيتها در اغلب داستانها، گامهايشان را شتابناك و نيمه هوشيار به سوي سر جهتنما برميدارند اما بعد … سر جهتنما همان آغاز آن است، يك چرخش ناپيدا و ناگزير از عالم مثلي به عالم دون (خاكي) و بالعكس.
در داستانهاي عزتيپاك روستا نمادگر عالم مُثُل و شهر نمادگر عالم خاكي است؛ اما آنچه در اين مجموعه بحث برانگيز است، رسيدن اين دو نقطه به هم است. انگار دنيا هميشه در آغاز بوده، هميشه در آغاز، همان آغاز بيپايان.
شايد اين خيزش نامحسوس در حركت، نشان نامحسوسي از مراحل تولد باشد: از رحم مادر به عالم خاكي و هميشه غبطه و افسوس به دنياي گذشته. (داستان ماهي): «من ميخواهم برم داخل شهر» (ص 47).
«فكر كنم من هم بخوام بيام شهر» (ص 47).
3 ـ 2) در داستانهاي عزتي پاك، عليرغم اينكه شهر، حال و هوايي روستاييوار به خود ميگيرد، ولي شخصيت را در چنگال آهنين خود اسير ميكند و ذره ذره او را به سوي «مقبرهاش» هدايت ميكند.
شخصيتها همه ميخواهند به نوعي از اين دنياي نو بگريزند، از همهي پيچيدگيهايش: «چند بار به سرم زده قطعش كنم، از بس وقت و بي وقت درُ در ميكند … (ص 80).
اما هيچ كدامشان توان فرار نمييابند. نيازها و فشار انگشتي نامريي آنها را به اين دنياي الكن، نو و بيگريز هل ميدهد: «اما ميدانيد كه امروز بدون اين وسيلهها زندگي لنگ ميزنه، تلفن هم چيزي است مثل آب و برق، حتي بعضي وقتها ضرورتي … » (ص 80).
و اين نشانگر زندگي پيچيدهي امروز ماست. زندگياي كه شخصيت در تار و پود يك قفس عظيم و نامريي (اينترنت، تلفن و … )، گرفتار شده و نعره ميكشد.
گيريم كه اين نعرهها به گفتهي فرويد به نوعي تصعيد يافته و در قالب هنر، ادبيات؛ علم، بيماريهاي رواني بازتاب مييابد يا به شكل يك مجموعهي داستان 98 صفحهاي.
شخصيت در اين تار و پود تنهاست و پيرمرد اين داستان خوابش نميبرد؛ حكايتگر انساني است كه با وجود دهكدهي جهاني بشدت احساس تنهايي و اندوه ميكند و تنهايي او يادآور تنهايي ماست. دنياي او، دنياي همهي ماست؛ به عبارتي داستانهاي عزتي پاك، خرده جهاني ميآفرينند؛ چه اينكه در يكي از داستانها (پيرمرد اين داستان خوابش نميبرد) شاهد آنيم كه آن پيرمرد، حق انتخاب ندارد؛ حتي مأمور مخابرات هم آنقدر در خود و در كام مشغله و تنهايي خود فرو رفته كه تنهايي پيرمرد را حس نميكند؛ اما خواننده حتي با يكبار خواندن متن، تنهايي را حتي در خود حس ميكند و اينجا باز به نوعي آن نوستالژي به چشم ميخورد. در اين راستا فقط يك راه براي پيرمرد ميماند: پناه بردن به درون خويش براي فراموشي دنياي حال: «بايد ببينم، همه چيز را پاك فراموش كردم» (ص 80).
3. ژانر داستاني
1 ـ 3) داستان امروز با همهي پيچيدگيهايش، هنوز پايبند يك اصالت مسلط و دير پاست؛ اصالتي كه به داستان رنگ و جلا ميدهد و از آن با عنوان نگاه كلي، لحن كلي داستاني، نوع داستان و ژانر ياد ميشود.
اغلب داستانهاي بهرام صادقي، هدايت، كافكا، ساعدي، بوتزاتي در خيال و وهم قوام مييابند يا قوام داستانهاي «رب گريه» به نوعي از نگاه پليسي و كنجكاوانه وام گرفته؛ رماني چون «پاك كنها» و حتي داستان ساحل كه كنجكاوي و نگاه كارآگاهانه نسبت به صداي زنگها در آن هويداست.
اما در اين سو، غالب داستانهاي عزتي پاك هم به نوعي در اين ژانر قوام مييابند. داستانها اغلب به صورتي رئال و مقدور در جامعهي معمولي بيان ميشوند و نگاه جستجوگر در همهي داستانهاي مجموعه، پررنگ يا دقيق است؛ حتي پيرزني رو به مرگ ناخودآگاه چون بازجويي كهنه كار مداركي از جنايتها جمعآوري و بررسي ميكند: «خبر را به حوصله برش ميزني و همراه قيچي ميگذاري زير تخت» (ص 9)؛ اما بحثانگيز اينكه، اغلب شخصيتها مثل كارآگاهي بازنشسته در بايگاني ذهن خود از پروندههاي متروك خاكبرداري ميكنند و اينجا آن نگاه پليسيوار ديگر مثل داستانهاي پليسي جريان نمييابد؛ چون برخلاف آن نوع داستاني است كه «دوپن» [1] به دنبال قاتل همهي زوايا را ميكاود و از زندگي خود و مشغوليات ذهني خود جدا ميشود تا بتواند قاتل را در بيرون و با توجه به حوادث و قراين بيروني پيدا كند.
اما جستجوگرها در داستانهاي عزتي پاك همه در گذشتهي خود دنبال خود هستند:
«تا آن جا كه من يادم ميآد … » (ص 20).
«زن پريد و پاهاي عقبش را گرفت و به دنبالش كشيده شد… » (ص 22).
«بعدها وقتي قرار شد گفتههايش را مكتوب كند، فهميديم در اينجا به چي و به كي فكر كرده … » (ص 28).
2 ـ 3) بُعد ديگر از ابعاد داستانها، لحن عاشقانه و نگاه عشقي به ماجراهاست. اگر بپذيريم كه عشق گونهها و مراتب مختلفي چون عشق عارفانه، عشق شيدايي، عشق سرسپردگي، عشق كوركورانه و … دارد، ميبينيم كه اغلب شخصيتهاي «ميمانم پشت در» به نوعي بار سنگين عشق را به دوش ميكشند: پسري عاشق شيدايي دختر عمويش است و نويسندهاي تازهكار مريد علي ناصح و پيرزني سرسپرده و تشنهي خواندن قتل و جنايت و مردي عاشق و دلبستهي ايام كودكياش.
و اين عشق است كه قدرت تعليق يا قدرت قصه گونگي را به داستانها تزريق ميكند؛ گويي عشق به چيزي، كسي يا خاطرات شخصيتها آنها را وادار ميكند تا در پهنهي متن جولان بدهند و اگر اين عشق و تشنگي را از آنها بگيريم، قصهها از هم ميپاشند، شخصيتها ميايستند و كتاب «ميمانم پشت در» محو ميشود.
4. قاب كلمات
1 ـ 4) روايتهاي گونهگون، زاويه ديدهاي مختلف و فضاهاي متنوع، جولانگاه و محل آزمون قلم عزتيپاك شده تا هر داستانِ خود را متفاوتتر بنويسد و بنويسد تا خواننده حس تكرار و اضافه گويي نكند؛ تو راوي ميشوي تا قصهي مقبره را به نام تو بزنند، انگار كه مقبره ديگر قصهي پيرزن و دختر پرستارش نيست، بلكه قصهي تو و حوادث قتلها و مقتولهاي روزنامه است كه تو با عشقي كور ميخواني و ميخواني.
نثر و لحن كلمات مقبره، تلقينگونه است، انگار پزشكي يا آمري رودرروي تو، … .
«پلكهاي چروكيدهات را روي هم ميگذاري و فكر ميكني اين تودههاي كبود تا كي بالاي سرت خواهند بود … » (ص 5).
و اول شخصيتها در عشقي نورس و شيداوار و در چشم افسر جنايي و مردي وامانده در پشت دري بسته و سوم شخصها در باقي داستانها.
2 ـ 4) نثر و زبان اغلب داستانها به شيوهي معيار است و تا حدودي از زبان ادبي فاصله گرفته و به زبان عاميانه و كوچهبازاري گرايش دارد.
اما اينجا و آنجا گريزي است تا آن حس خمودگي در نثر و زبان جان بدهد.
1 ـ 2 ـ 4) كلمات بيمارگون و متضرع متمايل به گونهي ادبي
«تا كي ميخواهي بنشيني اينجا و مرا اسير خودت كني». (ص 49).
2 ـ 2 ـ 4) كلمات و لحن كوچه بازاري
«خزر عشقمنه» (ص 47).
«ببين چه باد ملسيه» (ص 44).
3 ـ 2 ـ 4) لحن و كلمات تلقينگونه و لحن ژورناليستي
«چند لحظه بيشتر دوام نميآوري، بيطاقت ميشوي» (ص 5).
«اعدام پرستار جواني كه پيرزني را در خانهاش كشته بود» (ص 7).
4 ـ 2 ـ 4) زبان علمي و تا حدودي فاخر
«… ميخواستم تو نماد حيا و معصوميت انساني باشي، پاكدامني و اصالت را در عين تهيدستي و درماندگي نشان بدهي» (ص 50).
«بگزار حقيقتي را برايت فاش كنم» (ص 51).
3 ـ 4) خروج از زبان معيار داستاني
خروج و تخطي از زبان معيار به صورتي آگاهانه جريانهاي سبكي را پي ميريزد؛ اما آيا در ساختار و چينش زباني و نثري عزتي پاك چنين جرياني پيريزي ميشود؟
در جريان سبكي، يك تخطي معياري در جاي جاي متن به شيوهاي مشهود حس ميشود، طوري كه با خواندن پاراگرافي، بينام نويسنده، ميتوان نام نويسنده را حدس زد؛ اما در مجموعهي ميمانم پشت در، چنين تكرار سبكي مشهود نيست و فقط چند جا به صورتي نامحسوس مشاهده ميشود:
«… و چشمهايش توي صورت زن مكث ميكند» (ص 43).
«… نگاه زن از مرد جدا شد» (ص 23).
5. صداهاي پشت در
1 ـ 5) هر داستان حداقل به يك شخصيت مجال ميدهد تا درونش را با حرفها و اعمالش به نمايش بگذارد و وقتي 13 داستان در كنار هم چيده ميشود، بايد حداقل 13 شخصيت خلق شده باشد كه در زير نور مستقيم نورافكن نويسنده حلاجي شوند. از پيرزن فرتوت گرفته تا مردي روبروي آينه؛ اما نكتهي مشترك شخصيتهاي مجموعه، چنانكه گفته شد، جستجوي گذشته است و پالايش خاطرات به اميد يافتن خاطرههاي خوب گذشته؛ و اين تمنا در همهي داستانهاي عزتي به صورتي زير پوستي جريان مييابد.
زني در سلول انفرادي با سوسكي به گذشته ميرود و مردي در آينهي خيال به عالم بچگي سفر ميكند. با اين تفاسير شخصيتها چنانكه بايد و شايد واكاوي ميشوند تا قصهها، تكه تكه بر هم سوار شوند. تكهاي از گذشته، تكهاي از حال؛ اما جالب اينكه در اين ميان يك شخصيت از گذشته، به نوعي ميگريزد. انگار اين شخصيت و داستاني كه او به صحنه ميبرد به نوعي از كل بافت مجموعه متفاوت ميشود.
1 ـ 1ـ 5) احمد شائق، قاتل نسرين
داستان در حال، جريان دارد. بازپرسها همراه شائق به مكان جرم (خانهي شائق در طبقهي پنجم آپارتماني) ميآيند تا شائق چنانكه اقرار نموده است، صحنه به صحنه قصهي گذشته (و اينجا آن تفاوت به نوعي آشكار ميشود، در مابقي قصهها، فرار از زبان حال براي بازيافتن سكون و آرامش گذشته صورت ميگيرد؛ ولي در اين داستان گذشته هم چون حال دستخوش اندوه و تلخي است) را باز روايت كند.
2 ـ 5) كنش و رفتار سرد و بيانعطاف شخصيتها به گونهاي است كه داستانها را به داستانهاي گوتيك و سياه متمايل ميكند، شايد بشود گفت داستانها آغازي خوش دارند؛ ولي پايان خوش، جاي شك دارد. شخصيتها با كنش بيمارگون خويش پايان اندوهوار را ميسازند.
اما داستان «كشتن نسرين» شايد سياهترين داستان اين مجموعه باشد. در آخر داستان درميمانيم كه آيا واقعاً احمد شائق نسرين را قرباني شكاكيت و حسادت خود كرده يا نه؟ مهم نيست. بايد بپذيريم كه شائق با شكستهاي حسي و عاطفي و شكاكيت شديد، نسرين را ماهها پيش كشته است. اينجا ديگر قصهي شائق زير نور مستقيم نورافكن قرار نميگيرد؛ بلكه فقط سايهاي از احمد شائق در اتاق ميگردد و راوي ديگر به او توجه نميكند، بلكه نگاه پليسي به دنبال نسرين ميگردد، نسريني كه در گذشته بوده و حال روايتي ميشود براي دريافتن ماجراي قتل؛ و اين نگاه به خواننده هم منتقل ميشود.
3 ـ 5) گذشته، مثل «جهنم» بر زمان حال اثر گذاشته و بر دوش شخصيت سوار شده تا احمد شائق خود را فراموش كند و فقط سايهاي شود مثل يك روح؛ و آيا شائق خود آرزومند فراموشي حال و گذشته نيست. اينجا، به نوعي آن حركت ريتميك در داستانهاي امروز اتفاق ميافتد؛ چه اينكه آيا مگر اينگونه نيست كه داستانهاي امروزي براي جامعه رو به فرد گرايي و پر عادت امروزي روايت ميشود؟ … هري پاتر با آن پيچ و تاب وهمگون و هوسانگيز؛ داستانها و رمانهاي ابوتراب خسروي و بيژن نجدي خواننده را از حال و گذشته ميكَنند، و به دنياي ديگري پرت ميكنند تا خود و جامعهي تار عنكبوتوارهي امروزي با آن آپارتمانهاي لانه زنبوري و زير سلطهي تبليغ و هجوم انديشگاني را فراموش كند.
«… شائق بايد بعد از ما و همان طور كه خودش بارها گفته بود و نوشته بود و امضاء كرده بود، بيخيال و سر صبر بالا ميآمد» (ص 27).
«… يك بار تمام ديشب را از خاطره گذراندم» (ص 75).
«… ديگر خودم را فراموش كردهام» (ص 49).
«… چيزي به خاطرش نرسيد… » (ص 80).
«… همه چيز را پاك فراموش كردهام… » (ص 80).
4 ـ 5) شخصيت داستان ماهي، زني است در سلول انفرادي كه با سوسكي كه از زير در به سلولش ميسرد، پروازي خيالي به گذشته ميكند و در اوج داستاني، زن به سوسك ميگويد: «باز هم از اين طرفها بيا» (ص 26).
اما آيا اين جمله در اوج اين داستان قابل حذف نيست؟
حالات زن و خندههايش، و گل انداختن صورتش در اوج داستان به ما ميقبولاند كه سوسك تلنگري به اندوه و تنهايي زن به سوي خاطرات خوب گذشته است؛ اما در هر صورت در متن، با توجه به فضاي متن و روحيات زن خواننده اين تمنا و آرزو را پا به پاي زن داستان دارد كه باز هم سوسك بيايد و چندان نيازي به گفتن مستقيم اين جمله (مونولوگ)، در اوج نهايي داستان نيست.
6. نمادگري روي كوبهي يك در بسته
1 ـ 6 ) 13 داستان كه در محوريت زندگي شرقي (واقعگرايي نيمكرهي شرقي) جاي ميگيرند نشانگر شرق و تفكر حاكم بر ادبيات اين مرزوبوم است. داستانهاي عزتي با محوريت انواع رايج نقد رقم ميخورد: نقد اجتماعي (مقتول كاغذي، پيرمرد اين داستان خوابش نميبرد، در باد رسيديم) و بعضي داستانها در نقد روانشناختي (مقبره، آينهي قدي، ملوك) و برخي نيز در نقد فلسفي (ميمانم پشت در، نازي) .
اما اغلب داستانها در چند بعد معنايي، تأويلگرايانه رقم ميخورند و كاركردي اسطورگاني يا اسطوره زدايي مييابند.
كاركرد اسطورگاني به دو طيف تقسيم ميشود: اسطوره (نشانه در معناي كلي) در متن و نشانه جداي از متن.
2 ـ 6) رولان بارت دربارهي شرق (ژاپن) اذعان ميكند كه «امپراتوري نشانهها آنچنان در شرق گسترده است كه با وجود كدر بودن زبان، مبادلهي نشانهها از ظرافتي چشمگير برخوردار است». [2]
به عبارتي همه چيز نشانه است. داستانهاي عزتي سه صورت اسطورگاني (حفظ اسطوره به معناي كلي، مثل اسطوره و نماد گندم به عنوان ميوهي ممنوعه) يا رمز گشايي اسطورگاني (كشتي تايتانيك، كشتي بزرگي غرق ناپذير كه به سادگي غرق ميشود) و يا رمزگشايي از نمادي و پوشاندن لباسِ معنايي جديدي به آن؛ چنانكه در «صد سال تنهايي» ماركز يخ نماد جامعهي نوين يا مدرن قلمداد ميشود: « … هواي سردي از آن بيرون آمد، توي صندوقچه، گوي بلورين بزرگي به چشم ميخورد كه هزاران سوزن در آن وجود داشت … ..». [3]
3 ـ 6) رمزگشايي از نماد و پوشاندن لباس معنايي جديد در داستان ماهي از اين دست موارد است؛ چه اينكه سوسك چه در فولكلور و چه در نمادنگري نوعي تداعي كنندهي سطح پايين يا بيانگر له شدهترين شخصيتها و چيزها بود؛ افزون بر آنكه در نمادنگري نقش محافظ را بر عهده دارد و در فرهنگ نامها هم، نام سوسك با سرگين غلطان همرديف است. [4]
اما در داستان ماهي، ديگر سوسك، سوسكي نيست كه با جارو له شود، بلكه بهترين همدم ميشود، يار غار زنداني انفرادي.
4 ـ 6) حفظ اسطوره در معناي قديمي و كلياش مثل درخت سيب، يادآور عشق و شيدايي است و سيب با رنگ قرمز پيامنماي عشق.
در نمادنگري كهن، سيب، درخت و ميوهي دانش است و نماد جاودانگي و در چين شكوفههاي سيب، دلالت بر زيبايي زنانه دارد. [5]
در داستان «در باد رسيديم» در گفتگوي راوي با دختر عمويش، درخت سيب و شكوفههاي آن حكايتگر اين عشق ميشوند:
«… درخت سيب وسط كوچه مثل زني با چادر سفيد در تاريكي پيدا شد … » (ص 17).
5 ـ 6) رمزگشايي اسطورگاني
موج، موجهاي دريا، نشانگر خشم و دلهره و حوادث پيش بيني نشده هستند. در داستانهايي چون «موبي ديك» و «پيرمرد و دريا»، موجها نمادگر طبيعت وحشي و ناخودآگاه هستند؛ اما در داستان «موج از زير پايش رد ميشود»، موجها ديگر آن كاركرد تثبيت شده را ندارند. موجها انگار بازيچهاند: «موجي به طرف مرد هجوم ميآورد. مرد ميپرد بالا. موج از زير پايش رد ميشود. مرد ميافتد توي آب و وقتي موج برميگردد به طرف دريا، بازي بازي به همراه آن پس پس ميرود» (ص 42).
7. ميمانم پشت در
اين اثر مجموعهاي 98 صفحهاي است كه در نشر هزارهي ققنوس در اواخر سال 84 به چاپ رسيد تا نوآمدهاي به هرم ادبياتي ايران بپيوندد و نام نويسندهاي را يادآوري كند كه سه سال قبل در جشنوارهي بندرعباس با داستان «مقبره» مقام نخست داستان كوتاه را از آن خود كرد؛ اما آيا اين نو پا، دگر بار نام نويسندهاش را مطرح خواهد كرد، در هر حال اين سؤالي مهم است كه در گذر زمان پاسخ داده ميشود … .
8. تكرار اندوهان
و در آخر اينكه، در ادبيات مرزوبوم ما، نوعي نگاه ادبياتي مرد سالار نفس ميكشد يا به نوعي آنتي فمنيسم. از داستانهاي هزار و يك شب گرفته كه به نوعي زن را با مكر و حيله پاياپاي ميداند تا برسد به امير ارسلان رومي كه در آن به نوعي مسبب مشكلات و آيندهي نامعلوم، امير ارسلان است؛ همچنين در بوفكور نيز كه خود يكي از شاخصهاي اين رويكرد است، اين نگاه از بالا به پايين ادامه دارد: « … عشق او اصلاً با كثافت و مرگ توأم بود». [6]
«… اين زن، اين لكاته، اين جادو … ». [7]
و اين نگاه است كه زن را حتي در صورت اثيري بودنش به نوعي به قربانگاه ميراند.
«خودت نخواستي [بانو[ حدست باور شود كه در دستهايم همان سمي است كه بايد در جام تو بريزم». [8]
و اين تكرار و تكرار باز در «ميمانم پشت در» تكرار ميشود؛ اما به صورتي ديگر.
دختر پرستاري در داستان مقبره به دار آويخته ميشود و نسرين كشته ميشود و ملوك زني ديوانه ميشود تا آن نگاه آنتي فمينيستي باز به راه خويش در كلمات مرز و بوم ما نفس بكشد.
اين نگاه حتي در تصوير روي جلد بازتاب مييابد: زمينهاي سراسر آبي، اما قابي سياه رنگ كه زني نيمه نقاشي شده و سر روي شانه افتاده را زير چند رد پا نشان ميدهد كه گويي مرده است؛ افزون بر آن صورت يخ شدهي زن و آن خط سرخ گرد گردنش با سرخي خون نماي روي سينهاش آيا صحنهي قتل را بازتاب نميدهد و آن نگاه آنتي فمينيستي را تا مجموعهي عزتي پاك باز هم هادي و رساناي اين نگاه باشد تا روي جلد، جسد زني پشت در مانده، بازتاب تكرار اين اندوهان باشد.
* تكهمتنها از مجموعه «ميمانم پشت در و داستانهاي ديگر» نوشته علياصغر عزتيپاك؛ تهران: هزاره ققنوس، چاپ اول، 1384.
1. شخصيت اسطورهاي و كارآگاه در داستانهاي پليسي ادگار آلنپو.
2. رولان بارت؛ امپراطوري نشانهها؛ ترجمه ناصر فكوهي؛ تهران: ني؛ چ 2؛ 1384 ص 29.
3. گابريل گارسياماركز؛ صد سال تنهايي؛ ترجمه كيومرث پارساي؛ تهران: آريابان؛ 1382، ص 34.
4. سيروس شميسا؛ فرهنگ اشارات ادبيات فارسي؛ ج 1؛ تهران: فرهادي، 1377.
5. جيمز هال؛ فرهنگ نگارهاي نمادها؛ ترجمه رقيه بهزادي؛ تهران: فرهنگ معاصر چ 1، 1380، ذيل عنوان «اسب».
6. صادق هدايت؛ بوف كور؛ تهران: جاويدان، 2536، ص 78.
8. شهريار مندنيپور؛ شرق بنفشه؛ تهران: مركز، 1381، ص 48.
نويسنده: علياصغر عزتيپاك
ناشر: هزارهي ققنوس
اين مجموعه از 13 داستان كوتاه تشكيل يافته است. موضوعها و طرحها اغلب بديع و جالب هستند؛ نحوهي پرداخت داستانها هم به شكلي است كه نشان ميدهد نويسنده عناصر داستان را خوب ميشناسد. ديدگاهها (انتخاب رواي مناسب) متنوع هستند، اما هيچكدام از پنج نوع ديدگاهي كه نويسنده براي روايت داستانها انتخاب كرده است، داناي كل نيست و اين بيانگر ديدگاه امروزي نويسنده در برخورد با راوي است. ديدگاههايي كه در اين مجموعه به كار گرفته شدهاند، عبارتند از: 5 اول شخص، 4 محدود به ذهن، 2 نمايشي، 1 اول شخص جمع، 1 دوم شخص.
در اين مجموعه دو فراداستان هم هست كه موضوع داستانها خود نوشتن است و افشاي شگرد شده است. ( نازي ـ مقتول كاغذي )
از روشهاي مورد علاقهي نويسندهي كتاب، پايان غافلگير كننده است؛ اغلب داستانها در پايان چرخش غيرمنتظره مييابند. اغلب داستانها معماگونهاند و در صفحات ابتدايي و بندهاي اوليه نميتوان مسألهي داستان و يا شخصيتپردازي دقيق و يا كشمكش داستان را يافت. داستانها از وسط به بعد كمكم مُدرك ميشوند. در بعضي از داستانها مثل«موج از زير پايش رد ميشود»، «ملوك»، «نازي» و «پيرمرد اين داستان خوابش نميبرد» اين معماگونگي و ابهام تا پايان داستان با قي مانده؛ لذا خواننده قادر نيست داستان را بفهمد و اين از بلاياي داستانهاي مدرن است كه نياز به رمزگشايي و توضيح دارند.
شش داستان اين مجموعه، از هفت داستان ديگر بهترند و در ذهن ما ميمانند. در اين شش داستان، محتوا و فرم به خوبي در هم تنيده شده است: 1ـ مقبره 2ـ در باد رسيديم 3ـ كشتن نسرين 4ـ ميمانم پشت در 5ـ آبي 6ـ پردهي قرمز
ويژگي اين مجموعه داشتن تصوير مركزي قوي در داستانهاست. مثلاً در «آيينهي قدي»، مرد و زني مدام در آيينه به خود خيره ميشوند؛ آنها در حالي كه به سن ميانسالي رسيدهاند، هنوز بچهاي ندارند. پس مرد با عوض كردن ظاهر خود، شمايلي كودكانه به خود ميگيرد و بعد هر دو ـ زن و شوهر ـ به شكلي عيني بچه ميشوند و براي بازي در پارك، ليلي كنان از خانه خارج ميشوند. يا در داستان «آبي»، زني كه بعد از ناپديد شدن مردش ـ احتمالاً در جنگ ـ مشاعرش را از دست داده، لباس او را ميپوشد و به دخترش ميگويد: من باباي تو هستم. يا در داستان ديگر، پيرمردي عمداً تلفن را قطع ميكند و به مخابرات زنگ ميزند كسي را براي تعمير آن بفرستند تا شايد او بتواند رابطهاي انساني برقرار كند.
در داستانهاي اين مجموعه به شكلي غالب، توجه از حوزهي عمومي به حوزهي خصوصي معطوف شده است. توجه از مباحث اجتماعي ـ سياسي، به مباحث خانوادگي (فردي) كشيده شده و اين روند حركت از بيرون به درون (جامعه به فرد) در داستانها مشهود است و سيري است كه در بسياري از كشورها رخ داده است و شايد ويژگي دوران جديد هم باشد.
ديدگاه اين داستان، سوم شخص محدود به ذهن زن است ـ منهاي يك صحنه: «دختر به روي خودش نميآورد!»
چهار شخصيت در اين داستان حضور دارند: 1ـ زن كه آدمي حساس، حسود، مردد و كنجكاو است. او بين دو حس سرگردان است؛ حس اول وابستگي به خانواده و حس دوم كنجكاوي ديدار با ديگري. اما تمام حالتها و حسها در خيالات زن ميگذرد و در واقع تمايلات يا اميال دروني است.
2ـ مرد كه ديدگاهي خشك و سنتي دارد؛ از عكس گرفتن دوتايي دل خوشي ندارد و دربارهي عكس يادگاري ميگويد: «حس خاصي برام ندارد.» جملهي زن كه ميگويد: «ديدي عمل شنيعي نيست!» موضع فكري مرد را ميسازد.
3و4ـ دو فرزند آنها(يك دختر و يك پسر)
زن براي ظاهر جسماني خود اهميت زيادي قايل ميشود و مدام جلوي آيينه است و دست ميگذارد روي شكم و شانهها و روي پنجههاي پا بلند ميشود يا به رنگ پوست خود توجه ميكند. (شوهرش يكبار به او گفته بود:«اگه قدت يك كم بلندتر بود!» و با دست دايرهاي توي هوا كشيده بود: «اينجوري ديده نميشدي!»)
زن در طول داستان ميان آن دو حس متضاد ـ وابستگي به خانواده و ديدار با ديگري ـ گرفتار است و ترسخورده و مردد است. موضع مرد ولي تا پايان داستان در ابهام ميماند. (مرد چه حسي نسبت به زن دارد؟ چرا دير كرده است؟ و چرا برخوردهايش با زن خشك است؟)
پايان اين داستان همراه است با يك تجلي؛ خواننده ناگهان در مييابد كه تمام توجه زن به مرد و پيگيريهاي او در عين و ذهن، پردهاي است كه بر احساس ميل به گناه يا وسوسهي او كشيده شده است.
حال از موضعي ساختارگرايانه كنشهاي اين داستان را بررسي ميكنيم تا به نتيجهاي نسبي برسيم:
من كل واكنشهاي كوچك اين داستان را كه در فاصلهي حركت از كنار پنجره به اتاق خواب، جلوي آيينه، آشپزخانه و اتاق بچهها صورت ميگيرد، در چهار گروه بزرگ جا دادهام:
A= وسوسهي مرد ديگر؛ توجه به ديگري؛ ميل ذهني گنگ به خروج از هنجار.
B= توجه به جسم و تعمق در ذهن. (پرداختن به خود)
C= توجه به خانواده از طريق توجه به بچهها و يا مرور خاطرات گذشته از طريق عكس.
D= تماس با شوهر براي حل ترديد و راهگشايي، اما باز باقي ماندن در تناقض. (مرد نه تنها كمكي به او نميكند، بلكه سر موقع هم برنميگردد و به وسوسهي زن دامن ميزند.)
كنشها:
۱- طاهره پرده را كنار ميزند.A
۲- پرده را رها ميكند.A
۳- عقب ميرود و روي تختخواب مينشيند.B
۴- دراز ميكشد.B
۵- به پشت ميافتد و سرش را در كاسهي دستها ميگذارد.B
۶- مينشيند.B
۷- به اتاق بچهها ميرود.C
۸- صورت دخترش را ميبوسد.C
۹- بيرون ميرود.(خنثي)
۱۰- تلفنِ در حال زنگ خوردن را برميدارد و حرف ميزند.D
۱۱- از آشپزخانه سيب برميدارد.C
۱۲- به اتاق بچهها برميگردد و به آنها سيب ميدهد.C
۱۳- از اتاق بچهها به اتاق خواب ميرود.A
۱۴- روي صندلي جلو ميز آرايش مينشيند.B
۱۵- به خودش در آيينه نگاه ميكند.B
۱۶- قاب عكس را از روي ديوار برميدارد.C
۱۷- قاب عكس را سر جايش ميگذارد.C
۱۸- روي تخت دراز ميكشد.B
۱۹- بلند ميشود ميرود پشت پنجره.A
۲۰- باز به اتاق بچهها ميرود كه خوابند.C
۲۱- از اتاق بچهها به اتاق خواب ميرود.B
۲۲- به شوهرش تلفن ميزند.D
۲۳- به اتاق خواب برميگردد.B
۲۴- به خودش در آيينه نگاه ميكند.B
۲۵- كنار پنجره ميرود.A
۲۶- باز روبهروي ميز آرايش مينشيند.B
۲۷- (كنش پاياني) روي تخت دراز ميكشد و به پرده چشم ميدوزد. تركيب(AوB ) و باز باقي ماندن داستان و همچنان باقي ماندن زن در تناقض.
نتيجه:
اين داستان در ميان نوسان ميان آن دو حالت پايان ميپذيرد و چيزي در داستان روشن نميشود تا خواننده خودش نتيجه بگيرد. داستان درون متناقض و پيچيدهي انسان امروز را به تصوير ميكشد.
نثر داستان: نثر در اين داستان شاعرانه است: «سايه ميآيد پايين»، « آهسته مينشيند روي سفيدي ملافه» يا «چشمش پر ميشود از قرمزي.»
در اينجا يك راوي بيروني كه در اكثر جاها محدود به ذهن طاهره است، فضا را توصيف ميكند و تشبيههايي شاعرانه به كار ميبرد.
اشكال نثري: «گاهي سايههايي زنانه و مردانه از سويي به سويي ميروند.»
يعني چه؟ پيشنهاد ميشود به جاي آن مثلاً گفته شود: «گاه سايههاي زن يا مردي از سويي به سويي ميروند.»
يا: «وسط تخت پشت و رو ميافتد و صورتش را فرو ميبرد در كاسهي دستها!»
بلأخره به پشت ميافتد يا به رو؟ معلوم نيست.
|
محمدحسين محمدي | |||||||||
|
سه شنبه 3 مرداد ماه 1385 | |||||||||
|
داستان هاي مي مانم پشت در، با اين که با تکنيک ها و شگردهاي متفاوتي نوشته شده اند، اما يک محور کلي يا يک مشخصه مشترک نيز دارند که همه به گونه اي نشان دهنده روابط آدمها با يکديگرند. اگر مسائل اجتماعي نيز مطرح مي شوند، ميان 2 يا چند شخصيت محدود نشان داده مي شود و جزيي تر اين که به قشر زنان بيشتر پرداخته شده و در بيشتر داستان ها، شخصيت هاي محوري زن هستند (اين نکته مي تواند موضوع نقد مستقل ديگري بر اين کتاب باشد.) و اگر در داستاني نيز شخصيت محوري مرد است ، اما موضوع داستان درباره زني است که گرچه خودش غايب است و در داستان حضور ندارد، ولي سايه سنگينش بر داستان افتاده ؛ مانند داستان «کشتن نسرين» که يکي از داستان هاي خوب مجموعه است. نسرين در داستان حضور ندارد ، اما همه چيز داستان ، نسرين است. در بسياري از داستان هاي مجموعه مي مانم پشت در، مرز مشخصي ميان واقعيت و خيال وجود ندارد. اين درهم آميزي خيال و واقعيت در داستان ها بخوبي نشسته و جهاني بخصوص را خلق کرده است. شايد اين درهم آميزي خيال و واقعيت و نامشخص بودن مرز ميان اين دو براي خوانندگان آسان گير و غيرحرفه اي ادبيات کمي گيج کننده باشد و موجب ارتباط نگرفتن آنها با داستان شود ؛ اما خواننده حرفه اي داستان بخوبي با فضاهاي خلق شده که از اين درهم آميزي خيال و واقعيت ناشي شده ، رابطه برقرار مي کند که داستان رنگ و مايه اي ديگر مي يابد و او را در خود غرق مي کند ؛ گرچه خواندن داستان را اندکي سخت تر مي کند. اين درهم آميزي خيال و واقعيت در بيشتر داستان هاي مجموعه ديده مي شود که در برخي داستان ها سطحي تر است ، مانند داستان «ماهي» و در برخي آنقدر پيچيده که مرزي ميان خيال و واقعيت وجود ندارد ؛ مانند داستان هاي «موج از زير پايش رد مي شود» و «مقتول کاغذي»، گرچه در همين داستان ها نيز نويسنده اشاره هايي دارد که خواننده نکته سنج مي تواند بفهمد داستان کجا وارد دنياي خيالي مي شود و کجا دنيايي واقعي داستان است. برخي داستان ها نيز بينابين اين دو گونه اند که جهان خيالي و واقعي تا حدي مشخص مي شود ؛ مانند داستان «ملوک». در داستان مقتول کاغذي راوي داستان يک نويسنده است که داستاني مي نويسد، داستان يک نويسنده ؛ ولي با اين تفاوت که هر بلايي که بر سر شخصيت داستان او مي آيد، در دنياي واقع نيز بر سر نويسنده اي مي آيد و خبرش در روزنامه ها منعکس مي شود. تا جايي که نويسنده گمشده از جهان داستان يا جهان واقع در خانه نويسنده داستان راوي نيز هست حاضر مي شود و بر سر داستانش بحث مي کند و زماني که نويسنده ، پايان داستانش را و در واقع سرنوشت شخصيتش را عوض مي کند، فردا در روزنامه ها نيز سرنوشت نويسنده گمشده همان طور که او در داستانش نوشته است ، منعکس مي شود. مي توان اين گونه نيز گفت که راوي داستان ، نويسنده اي را مي نويسد که او جهان داستان را بر جهان ناامن و پرآشوب واقعي ترجيح مي دهد و به جهان داستان راوي پناه مي برد و در خانه او نيز ظاهر مي شود و اصرار دارد راوي پايان داستانش را باز نگذارد تا جهان امن داستان حفظ شود، ولو با کشته شدن نويسنده در جهان داستان که بعد در واقعيت نيز اتفاق مي افتد.در داستان موج از زير پايش رد مي شود اين درهم آميزي از اين هم پيشتر مي رود تا جايي که براحتي نمي توان مشخص کرد که کدام يک يا کدام حادثه خيالي است و کدامها واقعي. جابه جايي در داستان ها نيز بسيار زياد ديده مي شود که به نوعي دغدغه نويسنده شده است. اين جابه جايي بخصوص در داستان هاي مقتول کاغذي ، موج از زير پايش رد مي شود، مقبره ، کشتن نسرين و مي مانم پشت در، بيش از ديگر داستان ها ديده مي شود. ولي در کشتن نسرين ، اين جابه جايي بسيار آشکار است و نسرين فرضي جاي نسرين مقتول را گرفته ، اما همين جابه جايي در احوال نسرين فرضي ، دگرگوني ايجاد مي کند. در داستان هايي نيز جابه جايي صورت مي گيرد که براي شخصيت ها تازه اول راه است و خواننده نيز براحتي اين جابه جايي را متوجه نمي شود ؛ مثلا در داستان بسيار کوتاه مي مانم پشت در، راوي داستان زماني که از سر کار برمي گردد تا لحظه اي که به خواب مي رود از زبان زنش شوخي ها و ماجراهاي زن و مرد همسايه را مي شنود. اين که آنها امروز چي به هم گفتند و چگونه زن همسايه با پارچ آب ، شوهرش را دنبال کرده و صدايشان مي آمده و چگونه از پشت خيس شده و....و يک روز که به خانه مي آيد، زنش در خانه نيست ، اما ضبط صوت را در حياط روشن مي يابد، در حالي که ميکروفنش به سمت حياط همسايه است ، نوار را برمي گرداند اما بجز صداي خش خش و صداي ماشيني که مي گذرد، چيزي نمي شنود و بعد روزي ديگر وقتي که به خانه مي رسد، کليدش در قفل در نمي چرخد، گويي قفل در عوض شده است. زنگ مي زند، اما زنش در را باز نمي کند. زنش اصلا او را نمي شناسد و مرد مي ماند پشت در و فکر مي کند نکند اشتباه کرده ، اما همه چيز مثل سابق است بجز اين که زنش در را باز نمي کند و او را نمي شناسد. شايد مرد عوضي آمده ، شايد جاي زن عوض شده ، شايد...شايد همه چيز در خيال زن بوده و حالا به واقعيت پيوسته و جداي از اين جابه جايي درهم آميزي خيال و واقعيت نيز مطرح مي شود. اين دو عنصر در بسياري از داستان ها کنار هم وجود دارند. در داستان «مقبره»، پيرزني که از جايش نمي تواند برخيزد و دخترش از او مراقبت مي کند و تنها سرگرمي اش خواندن حوادث روزنامه هاست ؛ بخصوص قتلهايي که از سوي پرستارهاي افراد مريض صورت گرفته يا درباره پيرمردها و پيرزن هايي که در خانه تنها بوده و بعد کشته شده اند. همانند خود او که تنهاست و دختري دارد به او سر مي زند و کارهايش را انجام مي دهد و دختر نيز از علاقه او به اين حوادث خبر دارد. پيرزن مي ترسد نکند دخترش که پرستار او نيز هست ، او را هم به قتل برساند، اما در پايان اين دختر است که خود را درست بر بالاي تخت پيرزن به دار مي آويزد و پيرزن حالا ترس دارد که مبادا جسد روي او بيفتد و...البته طرح روايي اين داستان نيز خوب انتخاب شده و آغاز داستان زماني است که پاهاي پرستار بر بالاي سر پيرزن تکان مي خورد و پيرزن جرات نمي کند حرکت کند که مبادا جنازه روي او بيفتد. اين داستان در زاويه ديد دوم شخص خطابي نوشته شده است.
| |||||||||